الشيخ عباس القمي

512

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

چون دلِ شب شد ، برخاستم به نماز شب و چون از نماز فارغ شدم ، ديدم نرجس هنوز در خواب است و حادثه‌اى هم بر او رخ نداده ، پس نشستم مشغول تعقيب شدم . پس خوابيدم دوباره فزعناك از خواب برخاستم باز نرجس در خواب بود . پس برخاست و مشغولِ نماز شب شد و من چون آثارى در نرجس نديدم در دلم چيزى گذشت كه صداى حضرت عسكرى عليه السلام بلند شد كه اى عمّه ! تعجيل منما ، امر ولادت نزديك شد . من شروع كردم به خواندن « الم سجده » و « يس » كه ناگاه نرجس به حالت فزع برخاست ، من نزديك او شدم و گفتم : « اسم الله عليك » ؛ آيا در خودت چيزى احساس مىكنى ؟ گفت : بلى اى عمّه ! گفتم : قلب خود را جمع كن ، اين علامت همان است كه به تو گفتم . پس مرا و نرجس را سستىِ خواب گرفت . وقتى بيدار شديم كه آن مولود مسعود به دنيا آمده بود . پس جامه را از روى او برداشتم ، ديدم كه در سجده است و مناحد خود را بر زمين گذاشته ، پس او را در برگرفتم ، ديدم نظيف و پاكيزه است . پس صداى پدرش بلند شد كه اى عمّه ! بياور پسرم را . من بردم او را به نزد آن حضرت ، پس آن جناب دست‌هاى خود را در زير ران و كمر او گذاشت و قدم‌هاى او را بر سينه خود نهاد ، پس زبان خود را در دهان او گذاشت و دست بر چشم و گوش و مفاصل او ماليد و فرمود : اى پسرك من ! تكلّم كن ، حضرت حجت گفت : « أشهدُ أن لا إله إلّاالله وَحدَه لا شَريكَ لَه وَأشهد أنّ مُحمّداً رسولُ الله » . پس صلوات فرستاد بر امير المؤمنين عليه السلام و ساير ائمّه تا پدر بزرگوار خود و ساكت شد . امام حسن عليه السلام فرمود : اى عمّه ! ببر او را به نزد مادرش تا سلام كند به مادرش و دوباره او را بياور . من بردم او را نزد مادرش ، چون سلام كرد بر او ، برگردانيدم او را به خدمت پدرش . حضرت فرمود : اى عمّه ! چون روز هفتم شد به نزد ما بيا . حكيمه گفت : چون داخل صبح شدم ، رفتم خدمت حضرت امام حسن تا سلام كنم بر او ، پرده را پس كردم تا سيّد خود ، حضرت حجت را ببينم ، او را نديدم . گفتم :